علاوه بر اهميت تئوريک و تکنيکي SAMها، کاربرد آنها در زمينه (نانوتکنولوژي) جهش قابل توجهي را در زمينه توانايي تک لايهها براي سازماندهي خوشههاي ملکولي در مقياسهاي طولي دقيق و کنترل شده فراهم آورده است. اين فرآيند با استفاده از ملکولهاي فعال داراي گروههاي فعال انتهايي مختلف صورت ميگيرد. اين روش، امکان انتخاب نوع فعاليت تکلايهها مورد نظر را براي کنترل بهتر ساختارهای نانو از طريق اتصال نانوخوشههاي پراکنده فلزات و يا نيمههاديها فراهم ميسازد. اين ساختار کاربردهاي متعددي در زمينه الکترونيک بيوملکولي و ساخت بيوسنسورها دارد در حاليکه خصوصيات نوري و الکترونيک اين ساختارها را ميتوان از طريق انتخاب ملکولهاي فعال مناسب (شکلگيري شبکهها) به صورت فضايي تنظيم نمود.
در طول سالهاي اخير، تحقيقات در زمينه ساخت بيوسنسورهاي جديد همگام با توسعه بيوسنسورهاي موجود به سرعت رشد کرده است. نيروي محرکه عمده براي اين دسته از فعاليتهاي تحقيقي رشد تقاضا براي بيوسنسورهاي کوچک، به ويژه براي کاربردهاي تشخيصي ميباشد. در هر حال ساخت چنين دستگاههايي به شرايط ويژهاي از قبيل اندازه قطعات، پاسخ انتخابي آناليت، زمان پاسخ سريع و سازگاري با مدارهاي الکتريکي نياز دارد. با وجود اينکه تمايل بازار براي اينگونه تجهيزات حسگر کوچک براي کاربردهاي بيولوژيک پزشکي به سرعت در حال رشد است، بعضي از بيوسنسورهاي موجود فاقد اين خصوصيات هستند و اميد ميرود مواد جديد و پيشرفته اين مشکلات را برطرف سازند. با توجه به اين مشکلات، تکلايههاي خود سامانيافته تواناييهاي بالقوهاي را در زمينه اين نوع کاربردها دارا ميباشند. اين تواناييها دلايل متنوعي دارند. در درجه اول، از آنجاييکه اين مواد از حداقل منابع استفاده ميکنند، دستگاههاي ساخته شده با استفاده از اين مواد داراي اندازههاي کوچکي ميباشند. براي مثال يک تکلايه شامل 1013 ملکول بر سانتيمتر مربع و يا تنها 10-10 moles/cm2 ميباشد. از طرف ديگر درجه نظم بالا و طبيعت متراکم SAMهاي ساخته شده از زنجيرهاي آلکان تيول شبيه به محيط ساختارهاي دولايهاي ليپيدي است. اين ساختار يک سوبستراي جديد را براي بيوملکولهاي تثبيت شده (آنتيباديها، آنزيمها، نوکلئيک اسيدها) و يا سيستمهاي بيولوژيک (گيرندهها، سلولهاي کامل) فراهم ميسازد. گذشته از موارد ذکر شده، فرآيند آسان تشکيل SAM و سازگاري با سوبستراهاي فلزي (طلا، نقره و غيره) براي اندازهگيريهاي الکتروشيميايي مزاياي خاصي را براي استفاده از اين نوع بيوسنسورها ايجاد ميکند. اين مزايا شامل اندازهگيري آسان جريان و پتانسيل ميباشند. پايداري شيميايي تکلايهها حتي بعد از جفت شدن با ملکولهاي تثبيت شونده مورد نظر، اين مواد را براي استفاده در بيوسنسورها مناسب ميسازد. اين مواد همراه با يک مبدل الکتروشيميايي، نوري يا پيزوالکتريک به عنوان اجزاي تشکيل دهنده بيوسنسور يا ايمونوسنسور مورد استفاده قرار ميگيرند.
از آنجاييکه SAM به صورت يک لايه تماسي بين سطح يک فلز بياثر و يک نمونه موجود در محلول يا فاز بخار عمل ميکند، مزاياي آن براي استفاده در سيستمهاي تشخيص ملکولي و (يا حسگرهاي شيميايي) واضح ميباشد. انتخاب پذيري بالايي که بيوملکولهايي از قبيل آنتيباديها، نوکلئيکاسيدها و يا حتي سيستمهاي سازمان يافتهاي از خود نشان ميدهند را ميتوان براي تشخيص ملکولها به کار گرفت. گذشته از اين، تثبيت اين بيومکولها با استفاده از SAM تنها به حداقل مقدار ممکن (تک لايه) از آنها نياز دارد در حاليکه فعاليت بيولوژيک اين ملکولها به همان صورت باقي ميماند.
روشهاي تبديل مختلفي از قبيل روشهاي تبديل الکتروشيميايي، نوري يا پيزوالکتريک براي حس کردن بيولوژيک ملکولهاي آناليت مورد استفاده قرار ميگيرند که انتخاب روش مطلوب به مقدار آناليت، محيط و زمان پاسخ بستگي دارد. در سيستمهايي که اخيرا ابداع شدهاند، کنترل فرآيند تثبيت و جهتگيري ملکولها امکان انعطاف پذيري بالايي را در طراحي بيوسنسورها به وجود آورده است.
«نانوذرات» در خدمت تشخيص آپوپتوسيس ( Apoptosis)
آپوپتوسيس يا مرگ سلولي برنامه ريزي شده، پديده اي است كه بعد از استفاده از داروهاي ضد سرطان مناسب منتظر رخداد آن هستيم. امروزه به لطف مطالعات محققان كره اي، نوع جديدي از «نانوذرات» سازگار با بدن و فلوروسنت ساخته شده كه امكان تشخيص سريع علايم آپوپتوسيس در اثر روشهاي درماني سرطان مورد استفاده را براي ما فراهم مي كند. در دست بودن يك روش سريع براي تشخيص آپوپتوسيس براي پزشكان ابزار بسيار قدرتمندي خواهد بود تا توسط آن از كارايي روش درماني بكار گرفته شده براي از بردن تومورهاي سرطاني مطمئن شوند. اين ابزار همچنين براي محققاني كه روي توليد داروهاي ضد سرطان كار مي كنند مي تواند بسيار مفيد بوده و نياز آنها را براي صبر كردن تا ظهور علايم مشخصة آپوپتوسيس برطرف كرده و امكان پيشرفت سريع تر و آسان تر را براي آنها فراهم مي آورد.
اين «نانوذرات» از متصل كردن رنگهاي فلوروسنت به نام CY5.5-DEVD به پلي اتيلن ايمين شاخه دار (يك نوع پليمر سازگار با بدن) و اسيد دي اكسي كوليك كه كلا به نام PEI-DOCA شناخته مي شود، ساخته شده اند. ويژگي اين نوع رنگ فلوروسنت آن است كه تنها زماني از خود نور صاطع مي كند كه توسط يكي از دو نوع آنزيمي كه در مراحل اولية آپوپتوسيس توسط سلول ساخته مي شوند، فعال گردند.
آزمايشات نشان داده اند كه اين نانوذرات 80 تا 100 نانومتري خيلي سريع توسط سلول ها جذب مي شوند و اگر سلولي در حال تجربه كردن آپوپتوسيس باشد، «نانوذرات» مورد بحث، چه به طور كامل جذب آن سلول شده باشند و چه در حال جذب شدن به آن باشند، نور درخشاني از خود انتشار مي دهند كه سلول مورد بحث را از سلول هاي سالم متمايز مي كند.
«نانوتكنولوژي» چگونه مي تواند در رفع آلودگي ها بهتر از روشهاي رايج كنوني عمل كند ؟
در حال حاضر، روش هاي تصفيه چه در فاز گاز (هوا) ، چه در فاز مايع (آّب) و چه در فاز جامد (خاك) شامل سه دسته اصلي مي شود كه مي توانند به صورت منفرد و يا تركيبي مورد استفاده قرار گيرند:
1- روش هاي شيميايي
2- روش هاي فيزيكي
3- روش هاي بيولوژيكي
بدون دخالت «نانوتكنولوژي» در اين عرصه هر يك از اين روشها داراي محدوديت هايي است كه سبب مي شود در رفع آلودگي ها نتوان به طور كامل به آنها اعتماد كرد.
روشهاي شيميايي در برخي موارد مي توانند بسيار پر هزينه باشند و يا مواد جانبي خطرناك توليد كنند و اگر با آلاينده خطرناكي روبرو باشيم كه غلظت مجاز آن در حد ppm يا ppb باشد در اين صورت وضعيت از اين هم وخيم تر مي شود زيرا علاوه بر هزينه بسيار، كندي سرعت واكنش، لزوم ساخت راكتور هاي داراي ويژگي هاي خاص و امكان باقي ماندن ماده شيميايي مورد استفاده در فرايند كه خود مي تواند خطرناك باشد نيز مزيد بر علت مي شود.
هر جه اندازه ذرات آلاينده كوچك تر مي شود هزينه لازم براي حذف فيزيكي آن نيز بيشتر مي شود. روش هاي فيزيكي اغلب قادر نيستند تا آلاينده هايي با اندازه هاي بسيار ريز را از محيط خارج كنند.
روشهاي بيولوژيكي اگرچه روش هايي بسيار ارزان هستند و به همين علت با اقبال بسياري روبرو شده اند اما اين روش ها قادر نيستند هر نوع آلاينده اي را حذف كنند و يا با سرعت مطلوب و راندمان مورد نظر اين كار را انجام دهند، علاوه بر اينها، بازدهي اين فرايندها به شدت وابسته به شرايط محيطي و آب و هوايي است و كنترل شرايط براي آنها گاهي بسيار مشكل مي باشد.
«نانوتكنولوژي» داراي پتانسيل هاي خوبي براي جبران اين قبيل كاستي هاست، اين فن آوري يا به طور مستقيم وارد عرصة حذف آلاينده ها يا كمك به شناسايي و اندازه گيري آنها مي شود و يا به طور غير مستقيم با ايجاد يك تغيير مسير در فرايند آلاينده، يا تغيير ماهيت آن سبب حذف و يا دست كم كاهش حجم آلاينده هاي حاصل از آن مي شود. در زير به بخشي از اين موارد اشاره مي كنيم:
نانو حسگرها :
نانو حسگرها ابزار بسيار ريزي هستند كه قادر به شناسايي و پاسخ به محرك هاي فيزيكي در مقياس نانو از قبيل محركهاي بيولوژيكي، شيميايي، جابجايي هاي بسيار جزيي، نيرو، صوت، جرم، حرارت و الكترو مغناطيس مي باشند. اين حسگرها مي توانند از نوع سيليكون هاي متخلخل بوده و براي شناسايي واكنشهاي شيميايي و بيولوژيكي با استفاده از روشهاي طيف سنجي يا نوري به كار روند، مي توانند از نوع نانوپروب بوده و به عنوان گيرنده نوري-بيولوژيكي، نوري-شيميايي و يا حسگر هاي تصويري فضايي به كار روند و هم مي توانند از نوع حسگر هاي الكتريكي-مكانيكي بوده و براي اندازه گيري تغييرات جرم مواد جذب شده روي ساختار هاي رزونانسي استفاده شوند. با توجه به اين موارد دو نمونه از نانوحسگرهاي ساخته شده با خواص جالب معرفي مي شوند :
غبارهاي هوشمند (smart dust) :
غبار هوشمند در واقع سنسور بسيار پيشرفته اي است كه در سال 1999 در آمريكا ساخته شده است. اين سنسور ها را مي توان نانوكامپيوتر هاي بسيار كوچك و سبكي دانست كه قادرند ساعت ها در هوا معلق مانده و داده هاي حاصل از پردازش خود روي دما، فشار، رطوبت، ميزان مواد شيميايي موجود، نور و صداي محيط اطراف خود را تا فاصله 20 كلومتري مخابره كنند و امكان پايش مستمر وضعيت آلودگي هوا را در يك منطقه خاص فراهم آورند. اين سنسورها در صورت نزديك شدن به هم قادرند يك شبكه موقت محلي ايجاد كرده و با هم تبادل اطلاعات نمايند و امكان تحليل دقيقتر وضعيت آلودگي هوا را فراهم كنند.
اندازه اين سنسور ها در حد ميلي متر مكعب است و در حجم زياد با هزينه معقولي قابل ساخت است. انرژي آنها از نور خورشيد تامين مي شود و لذا تنها در روزهاي آفتابي قابل استفاده هستند، اما كار روي آنها براي تعبية باطري با ظرفيت و حجم مناسب كه بتواند آن را در تاريكي يا هواي ابري نيز قابل استفاده نمايد همچنان ادامه دارد.
نانوحسگرهاي گاز :
در صنعت هميشه خطر نشت گاز هاي سمي وجود داشته است، متاسفانه حسگرهاي گازي رايج بسيار دير موفق به شناسايي اين گازها با غلظت پايين مي شوند و اين خود لزوم استفاده از حسگر هاي سريع تر و دقيق تر را ايجاب مي كرد. در سال 2000 ميلادي نخستين نانوحسگر هاي گازي براي شناسايي ديوكسين با غلظت ppb ساخته شدند. اين حسگر گازي شامل يك نانوتيوب چند ديواره مي شود كه قادر است تا 10 به توان 34 برابر بيشتر از جاذب هايي مثل كربن فعال، ديوكسين را به خود جذب كند و آنرا شناسايي نمايد. يك سال بعد، نانوحسگرهاي گازي از همين نوع براي شناسايي دي اكسيد گوگرد، اكسيد نيتروژن و دي اكسيد كربن نيز ساخته شدند. به طور همزمان در آمريكا هم يك نوع نانوحسگر گازي كه در آن از نانوتيوب تك لايه استفاده مي شد، ساخته شد كه قادر به تشخيص آني آمونياك و دي اكسيد كربن در غلظت 20 ppm بود.
نانوفيلتر ها :
نانو فيلتر هاي ساخته شده از نوع فيلتر هاي تحت فشار بوده و بهتر از اولترا فيلتر ها عمل مي كنند اما از بعضي جهات مانند حذف نمك طعام از آب شور ضعيف تر از اسمز معكوس عمل مي نمايند.
اين فيلتر ها با روزنه هاي بين 1 تا 10 نانومتري خود قادرند در فشار بين 5 تا 15 بار، با صرف انرژي كمتري نسبت به اسمز معكوس آب هاي زير زميني و آبهاي سطحي با مواد جامد زياد را تصفيه كنند و نمك موجود در آب شور دريا را تا 90 درصد كاهش دهند، علاوه بر اينها، قادر است انواع باكتري ها، ويروس ها، آفتكش ها، آلاينده هاي آلي و املاح كلسيم و منيزيم را به شكل موثري حذف نمايد.
نانوپوشش ها :
پوشش هاي داراي ساختار نانو، خواص بهتري نسبت به پوشش هاي رايج دارند، چسبندگي بسيار خوب و ايجاد خواص سطحي بسيار ويژه از اين جمله اند. نانو پوشش ها را روي سطوحي مانند فلزات، شيشه، سراميك و پلاستيك با ضخامتهاي چند ميكروني نشانده اند و به آنها خواصي نظير مقاومت در برابر خوردگي مكانيكي (سايش) و شيميايي(زنگ زدگي) ،مقاومت حرارتي، درخشندگي و خود تميز شوندگي داده اند. تمامي اين عوامل سبب كاهش در ميزان مصرف مواد اوليه لازم جهت جايگزيني،كاهش مصرف انرژي لازم جهت توليد مواد اوليه بيشتر و نيز كاهش نياز به مصرف مواد پاك كننده كه در برخي موارد، خود آلاينده محيط زيست به حساب مي آيند مي گردد.
نانوپودر هاي فلزي :
هر فلزي كه مفتول شكننده اي داشته باشد مي تواند به شكل نانوپودر توليد شود. اين نانوپودرهاي فلزي از لحاظ شيميايي بسيار فعالند و خواص كاتاليزوري ويژه اي نيز مي توانند از خود نشان دهند. مي توان آنها را در دماي پايين تري ذوب كرد و آلياژ نمود كه همگي اينها سبب مي شود در فرايندهايي كه از اين مواد استفاده مي شود نياز به مصرف انرژي و در نتيجه آلودگي ناشي از آن كاهش يابد.
نانوپودر هاي فلزي از مسير ديگري نيز مي توانند سبب كاهش آلودگي شوند، به عنوان مثال، يك نوع نانوپودر حاوي آلومينيم مي تواند با اضافه شدن به سوخت جامد موشك، شدت سوختن آن را تا دو برابر افزايش داده و با افزوده شدن به نفت سفيد، سرعت احتراق و كيفيت و ارزش سوختي آن را بالا ببرد و به اين ترتيب سبب مي شود تا سوخت كمتري مصرف شده و آلودگي كمتري توليد شود.
نانوكاتاليست هاي زيست محيطي :
شايد بتوان گفت كه اولين كاربرد اين كاتاليستها كه به مرحله اجرا در مقياس انبوه رسيده است، استفاده از آن در تصفية گازهاي خروجي از اگزوز اتومبيل ها باشد. در ابتدا اين عمل تنها توسط كاتاليستهاي بر پايه پلاتين انجام مي شد. اين نوع كاتاليست كارايي خوبي را نشان مي داد اما از اين جهت كه بسيار گران قيمت بود، لازم بود تا جايگزين ارزان و مناسبي براي آن در نظر گرفته شود. از اين رو كاتاليستهاي نانوساختار ارزان قيمتي توليد شد كه داراي كارايي مناسبي بودند و به همين علت به سرعت جاي خود را پيدا كردند. اين نوع كاتاليزورها كه به نامهاي TMC و TMOC شناخته مي شوند قادرند تا اكسيد هاي نيتروژن و گوگرد حاصل از احتراق را به مواد سالم تبديل نمايند .
كاربرد ديگر نانوكاتاليست ها در تصفيه آب، هوا و حذف فلزات سنگين است. اين كاتاليست ها اغلب حاوي نانوپودرهاي دي اكسيد تيتانيوم هستند كه در مجاورت نور فرابنفش قادر است طي واكنش هاي زنجيره اي راديكالي، آلاينده هاي مورد نظر را اكسيد و تجزيه كند و به اين ترتيب خطر آلايندگي آنها را كاهش داده يا از بين ببرد.
«کاربردهای تک لايههاي خود سامان يافته»
در طول سالهاي اخير، تحقيقات در زمينه ساخت بيوسنسورهاي جديد همگام با توسعه بيوسنسورهاي موجود به سرعت رشد کرده است. نيروي محرکه عمده براي اين دسته از فعاليتهاي تحقيقي رشد تقاضا براي بيوسنسورهاي کوچک، به ويژه براي کاربردهاي تشخيصي ميباشد. در هر حال ساخت چنين دستگاههايي به شرايط ويژهاي از قبيل اندازه قطعات، پاسخ انتخابي آناليت، زمان پاسخ سريع و سازگاري با مدارهاي الکتريکي نياز دارد. با وجود اينکه تمايل بازار براي اينگونه تجهيزات حسگر کوچک براي کاربردهاي بيولوژيک پزشکي به سرعت در حال رشد است، بعضي از بيوسنسورهاي موجود فاقد اين خصوصيات هستند و اميد ميرود مواد جديد و پيشرفته اين مشکلات را برطرف سازند. با توجه به اين مشکلات، تکلايههاي خود سامانيافته تواناييهاي بالقوهاي را در زمينه اين نوع کاربردها دارا ميباشند. اين تواناييهاي دلايل متنوعي دارند. در درجه اول، از آنجاييکه اين مواد از حداقل منابع استفاده ميکنند، دستگاههاي ساخته شده با استفاده از اين مواد داراي اندازههاي کوچکي ميباشند. براي مثال يک تکلايه شامل 1013 ملکول بر سانتيمتر مربع و يا تنها 10-7 moles/cm2 ميباشد. از طرف ديگر درجه نظم بالا و طبيعت متراکم SAMهاي ساخته شده از زنجيرهاي آلکان تيول شبيه به محيط ساختارهاي دولايهاي ليپيدي است. اين ساختار يک سوبستراي جديد را براي بيوملکولهاي تثبيت شده (آنتيباديها، آنزيمها، نوکلئيک اسيدها) و يا سيستمهاي بيولوژيک (گيرندهها، سلولهاي کامل) فراهم ميسازد. گذشته از موارد ذکر شده، فرآيند آسان تشکيل SAM و سازگاري با سوبستراهاي فلزي (طلا، نقره و غيره) براي اندازهگيريهاي الکتروشيميايي مزاياي خاصي را براي استفاده از اين نوع بيوسنسورها ايجاد ميکند. اين مزايا شامل اندازهگيري آسان جريان و پتانسيل ميباشند. پايداري شيميايي تکلايهها حتي بعد از جفت شدن با ملکولهاي تثبيت شونده مورد نظر اين مواد را براي استفاده در بيوسنسورها مناسب ميسازد. اين مواد همراه با يک مبدل الکتروشيميايي، نوري يا پيزوالکتريک به عنوان اجزاي تشکيل دهنده بيوسنسور يا ايمونوسنسور مورد استفاده قرار ميگيرند.
از آنجاييکه SAM به صورت يک لايه تماسي بين سطح يک فلز بياثر و يک نمونه موجود در محلول يا فاز بخار عمل ميکند، مزاياي آن براي استفاده در سيستمهاي تشخيص ملکولي و (يا حسگرهاي شيميايي) واضح ميباشد. انتخاب پذيري بالايي که بيوملکولهايي از قبيل آنتيباديها، نوکلئيکاسيدها و يا حتي سيستمهاي سازمان يافتهاي از خود نشان ميدهند را ميتوان براي تشخيص ملکولها به کار گرفت. گذشته از اين، تثبيت اين بيومکولها با استفاده از SAM تنها به حداقل مقدار ممکن (تک لايه) از آنها نياز دارد در حاليکه فعاليت بيولوژيک اين ملکولها به همان صورت باقي ميماند.
روشهاي تبديل مختلفي از قبيل روشهاي تبديل الکتروشيميايي، نوري يا پيزوالکتريک براي حس کردن بيولوژيک ملکولهاي آناليت مورد استفاده قرار ميگيرند که انتخاب روش مطلوب به مقدار آناليت، محيط و زمان پاسخ بستگي دارد. در سيستمهايي که اخيرا ابداع شدهاند، کنترل فرآيند تثبيت و جهتگيري ملکولها امکان انعطاف پذيري بالايي را در طراحي بيوسنسورها به وجود آورده است.
استفاده از تک لايههاي خود سامان يافته در تراشههاي DNA
تشکيل تک لايه خودسامان يافته (SAM) از طريق جذب شيميايي قوي بين سوبسترا و گروه عاملي انتهايي ملکولهاي منتخب آلي صورت ميگيرد. اين تکنيک يکي از کاربردي ترين رويکردها در زمينه ساخت فيلمهاي فوق نازک آلي با ضخامت کنترل شده ميباشد. فرآيند ساده توليد SAM ها براي بدست آوردن يک سطح منظم و مطلوب شامل فروبردن يک سوبسترا در يک محلول جذب شونده در دماي اتاق ميباشد. در سالهاي اخير از اين تکنيک براي مطالعه پديدههاي علمي متعددي از قبيل بستگي انتقال الکترون به فاصله، مکانيسم ترانزيستورهاي تک الکتروني و مشاهده پديدههاي ملکولي از قبيل اثر پلهاي کلمب استفاده شده است. علاوه بر اين واکنشهاي قوي بين زنجيرها (نيروهاي وان در والس)، استحکام و پايداري تکلايهها را تضمين ميکند. اين خصوصيات کاربردهاي متعددي را براي SAM ها ايجاد کردهاند. اين کاربردها شامل موارد زير ميباشند:
· حسگرهاي شيميايي
· کنترل خصوصيات سطحي از قبيل ترشوندگي و اصطکاک
· حفاظت در برابر خوردگي
· نقش اندازي سطوح
· عايقبندي نيمههاديها
·
علاوه بر اهميت تئوريک و تکنيکي SAMها، کاربرد آنها در زمينه «نانوتکنولوژي» جهش قابل توجهي را در زمينه توانايي تک لايهها براي سازماندهي خوشههاي ملکولي در مقياسهاي طولي دقيق و کنترل شده فراهم آورده است. اين فرآيند با استفاده از ملکولهاي فعال داراي گروههاي فعال انتهايي مختلف صورت ميگيرد. اين روش، امکان انتخاب نوع فعاليت تکلايهها مورد نظر را براي کنترل بهتر ساختار «نانو»ها از طريق اتصال «نانو»خوشههاي پراکنده فلزات و يا نيمههاديها فراهم ميسازد. اين ساختار کاربردهاي متعددي در زمينه الکترونيک بيوملکولي و ساخت بيوسنسورها دارد در حاليکه خصوصيات نوري و الکترونيک اين ساختارها را ميتوان از طريق انتخاب ملکولهاي فعال مناسب (شکلگيري شبکهها) به صورت فضايي تنظيم نمود.
ساختارهاي «نانو» بر مبناي قالب قرار دادن DNA
خواص الکترواستاتيک و سطحي مولکول DNA، مي تواند به عنوان قالبي زيستي جهت سنتز «نانو» ساختارها استفاده شود. استفاده از DNA به عنوان يک «نانو»-قالب براي سرهم کردن يکباره کاتيون سيانين براي توليد تودهها توسط آرميتاژ گزارش شده است. ماده Dye در حضور dsDNA که حاوي دنباله هاي متناوب A/T است ديمر ميشود. ديمرها هنگام اتصال بطرز قابل توجهي به يکديگر وابسته هستند. به اين شکل که اتصال اولين ديمر، جذب دومي را بسيار آسان ميکند و بدين ترتيب منجر به تشکيل تودههاي مارپيچي Cyanine-Dye، در حضور قالبهاي بلند DNA ميگردد. لذا ساختار DNA به طرز دقيقي ابعاد فضايي توده هاي سوپرمولکولي را کنترل ميکند.
علاوه بر استفاده از DNA به عنوان «Nano-template»، ميتوان از DNA براي توليد اجزائي در حد ميکرومتر که پتانسيلي مفيد را در ميکروالکترونيک دارا ميباشند، استفاده نمود. به عنوان نمونه، يک مولکول DNA-λ با طول μm16 که داراي دو سر چسبناک مي باشد، براي اتصال دو ميکرو الکترود از جنس طلا که با فاصله اي معادل μm 16-12 توسط روش استاندارد فتو ليتوگرافي تهيه شدهاند، از اليگونکلئوتيدهاي منفرد استفاده ميشود. متعاقب عملگر کردن الکترودها با اليگونکلئوتيدهاي منفرد، به قطعات DNA اجازه هيبريد شدن داده ميشود. سپس يونهاي سديم متصل به ستون فقرات λ-DNA با يونهاي Ag+ تبادل شده، که اين واکنش کاهش(احياء) توسط هيدروکينون صورت مي پذيرد. اين توده کوچک Ag+ روي DNA، رسوب شدن بعدي احياء نقره را تسريع مي بخشد و به يک «نانو» سيم نقرهاي دست مييابيم.
مهندسي DNA و کاربرد آن در «نانوتکنولوژي»
فلسفه استفاده از بيومولکولها براي توسعه دستگاههاي «نانوتکنولوژي»، توسط محققيني که در گذشته استفاده از ماکرومولکولهاي بيولوژيکي را به عنوان اجزاء سيستمهاي نانوساختار پيشنهاد دادهاند، ارائه شده است.
بيوتکنولوژيستهاي زيادي، با اميد بهبود کارايي DNA در زمينه سلولي يا براي اصلاح کردن سطح بيان ژن و يا براي بهينه کردن طبيعت محصول ژنتيکي اقدام به طراحي تواليهاي خاصي ميکنند، به طور مشابه اغلب سرمايهگذاريها متوجه تصحيح جلوههاي مولکولي DNA طبيعي ميگردد. با اين وجود، عنوان اين قسمت - «مهندسي DNA» - شامل انتخاب تواليهايي از DNA با نوکلئوتيدهاي مرسوم ميباشد که جهت مقاصد «نانوتکنولوژي»، از جمله توليد سطوح، شکلها و آرايشهاي دوم و سوم خاص استفاده ميگردند.
تراشه های DAN
در سالهاي اخير بيوتکنولوژي مرتبط با DNA در فاز جامد، بطرز شگفت انگيزي بسط يافته است. پيشرفتهاي صورت گرفته در اين زمينه تمايل رو به گسترش مرتب کردن ژنوم انساني و تحليل توليد در مقياس بالاي بيان ژنتيکي با استفاده از تراشههاي ساخته شده ازDNA، را همسو کرده و راهکارهاي مناسب جهت ساکن کردن DNA روي يک حامل جامد براي ساخت تراشههاي DNA يا ابزارهاي دقيق شامل DNA بر مبناي آرايه روز به روز توسعه مييابد.
روشهاي تثبيت DNA شامل جذب سطحي، کوپليمريزاسيون، کمپلکسسازي و اتصال کوالانسي ميباشند. دراين روشها مرسوم است که از نمک (Saline) و SAM هاي تيولي براي اتصال کوالانسي ليگونوکلئوتيدها استفاده شود. دو شکل تراشه هاي DNA که هم اکنون کاربرد گستردهاي دارد، شامل ميکروآرايه اي cDNA و ساختار آرايه اليگونوکلئوتيدي سنتز فتوليتوگرافي شده (Photo-lithographically synthetized oligo-nucleotide array) ميباشد.
تراشههاي DNA، دستگاههايي هستند که خاصيت ويژه شناسايي دو تک رشته DNA در طي فرايند هيبريد کردن، با کارآيي «نانوتکنولوژي» را دارا ميباشند. استفاده از ميکروتکنولوژي و روبوتيک امکان بدست آوردن دستگاه هاي تحليلگر قابل باز توليد و بسيار موازي را با هزينه کم مهيا ميسازد.
تراشه هاي DNA از حاملهايي جامد تشکيل شدهاند که نواحي با مشخصات بسيار دقيق را فراهم مي آورند. هر ناحيه، از يک نوع حسگر مولکولي تشکيل شده است ( در حال حاضر ترتيب هاي DNA تک رشته، اليگونوکلئوتيدها يا تکه ژن ها). اين حسگرها توانايي شناسايي ويژه رشته مکمل خود را در جهت تشکيل دو رشتهاي کامل خود دارا هستند. زماني که تراشههاي DNA درون محلولي قرار ميگيرند که حاوي اهداف ناشناخته متفاوتي است، فرايند هيبريد شدن فقط در نواحي که تک رشتههاي مکمل حضور دارند رخ ميدهد.
تک لايه های خود سامان يافته (Self Assembly Monolayers) در «نانوتکنولوژی»
«تکلايههاي خود سامانيافته» «(SAMs)» به طور معمول از تماس يک سطح با گروههاي شيميايي که داراي کشش بسيار قوي به سمت سوبسترا يا ماده طرح شده بر روي آن هستند، ميباشد. ميزان نظم اين ساختارها تابعي از ماهيت واکنش شيميايي بين سوبسترا و جذبشونده و به همان اندازه جنس و قدرت واکنشهاي بين ملکولي بين جذبشوندهها که براي نگهداشتن اتصال ضروري هستند، ميباشند. ملکولهايي که به سطوح متصل ميشوند به صورت جذب فيزيکي، که آنتالپيهاي در آن نسبتا پايين ميباشد (معمولا با توجه به نيروهاي در نظر گرفته ميشوند) و يا به صورت جذب شيميايي توصيف ميشوند. واکنشهاي استحکام دهنده بين ملکولها و سوبستراها و بين خود ملکولها شامل پديدههايي از قببيل پيوند هيدروژني، دهنده- پذيرنده (donor_acceptor ) و يا جفت يوني و تشکيل پيوندهاي کووالانس که ساختار را از نمونههاي جذب شده فيزيکي پايدارتر ميسازند، ميباشند. مطالعات ديگري در مورد پيوندزني(grafting) ملکولها به سطح، از قبيل اتصال ملکولهاي عملگر آريل (aryl functionalized) به سيليکون، ملکولهاي عملگر آلکيل به ژرمانيوم از طريق واکنشهاي گرينگنارد(Gringnard) و ملکولها به سطوح فلزي از طريق نمکهاي ديازونيوم(diazonium) ، انجام شده است، تمام اين نمونهها نشان دهنده تشکيل پيوندهاي کربن-سطح ميباشند.
سيستمهاي جذب شيميايي شامل ساماندهي تريآلکيلها، تري کلرو يا تري آلکواکسي سيلانها بر روي سطوح دياکسيدسيليکون، اسيدهاي کربوکسيليک جذب شونده بر روي اکسيد آلومينيوم و سطوح نقره و n-آلکانتيولهاي جذب شونده بر روي سطوح طلا ميباشند. در اينجا تنها تعداد کمي از مواد رايج ذکر شدهاند. همانطورکه توضيح داده شد، SAM هايي که به طور ويژه به خوبي مورد مطالعه قرار گرفتهاند آنهايي هستند که بر روي سطوح فلزات واسطه (براي مثال Ag,Au ) با سورفکتانتهاي داراي گروههاي راسي غني از الکترون (براي مثال S,O,N) و زنجيرهاي n-آلکيل تشکيل ميشوند. کشش بين سطح و گروههاي عاملي به اندازه کافي براي تشکيل پيوندهاي قطبي يا يوني قوي ميباشد و واکنشهاي جانبي قابل اعمال بين ملکولهاي مجاور براي کشيدن و نگهداشتن ساختارها در کنار هم کافي ميباشد.
استراتژي هاي ساخت ساختارهاي «نانوبيو»
3- راهبرد از پايين به بالا (Buttom-up)
راهبرد مشهور "از پايين به بالا" در ساختِ «نانوساختارهايي» از عناصر ساختماني پايدار در علوم و مهندسي جاري دنيا، امري متعارف گشته است. اين اصل ساختاري، با بهره برداري از فاکتورهاي نظم-ده((Order-inducing که به جاي تحميل کردن نظم از بالا به پايين توسط منابع خارجي، خاصيت ذاتي سيستم هستند، عمل ميکند. اين راهبرد با تقليد از سيستم هاي بيولوژيکي عمل ميکند.
در حالي که تکنيک هاي ساخت که اکنون از اهميت تجاري برخوردارند، نظير ليتوگرافي، عملا و بدون هيچ استثناء در حوزه "از بالا به پايين" قرار مي گيرند؛ روش هاي ساخت "از پايين به بالا" پتانسيلهاي بسيار سودمند و جذابي را در آينده ارائه مي دهند. اين سودمندي ها شامل ساده شدن تحقيقات تجربي در مقياس اتمي، امکان ساخت سه بعدي در مقياس «نانو» و پتانسيل ساخت انبوه و ارزان ميباشند.
با وجود دورنماي تکنولوژيک، انگيزش اصلي براي تحقيقات در اين حوزه بسته به درک چگونگي تشکيل يکباره ساختارهاي منظم و يا پيچيده و چگونگي به خدمت گرفتن اين فرآيندها در جهت تهيه موادي با هندسه از پيش تعيين شده معطوف مي باشد.
بيوتکنولوژي و علم مواد در حوزه اندازه يکساني عمل مي کنند. از يک طرف، اجزاء بيومولکولي نوعا داراي ابعادي در محدوده nm 200-5 هستند؛ از طرف ديگر نيازهاي تجاري توليد دستگاههاي ميکروالکترونيکيِ هرچه بيشتر کوچک شده، تحقيق در زمينه سيستم هاي «نانو» مقياس را شديدا تحريک ميکند. امروزه ابعاد ساختاري ميکروپروسسورهاي رايانه اي حدود nm 200 مي باشد. اين تجهيزات فقط توسط تجهيزات مرسوم (فرايندهاي مينياتور سازي) نظير فوتو-ليتوگرافي در دسترس هستند، اما در آينده، اين فناوريها به سختي امکان توليد قسمتهايي را که از nm100 کوچکتر هستند، را در مقياس بالا فراهم مي سازد.
همانگونه که فيزيکدان معروف، ريچارد فينمن، بيش از چهل سال پيش اشاره کرده بود: "فضاهاي بيشتري در محدوده هاي پايين وجود دارد."، و لذا تحقيقات «نانوتکنولوژي» امروز، تاکيد بسيار زيادي بر توسعه استراتژي از پايين به بالا (استراتژي بزرگنمايي) دارد، که معطوف به خود ساخت يافتن (ماکرو) مولکولها و اجزاء ساختماني کلوئيدي براي توليد دستگاههاي بزرگتر و عملگرتر مي باشد. در هر حال به ياد آوردي اين نکته بسيارضروري است که سرعت توسعه اين روش ها به حدي است که روشهاي نويني به صورت ماهانه ارائه ميشوند.